روزی کسی برای دیدن عارفی روستا به روستا را می‌گشت ، بالاخره بعد از چقدر جستجو خانه آن عارف را دید.

در را زد.

زنی در آمد و از او پرسید چکار داری ؟

مرد جواب داد دنبال شوهر شما که عارف بزرگی است .

زن با فحش و بد بیراه آن مرد را از خانه بیرون کرد.

مرد گفت این چه عارفی است که زنش اینقدر آدم بدی است .

از جستجو خودش پشیمان شد و راهی دیار خود گشت.

در راه که داشت می رفت دید مردی سوار بر شیر است و با شیر هیزم کشی می‌کند و با ماری بر کمر شیر می‌زند تا شیر حرکت کند.

ان مرد متوجه شد این سوارکار ، عارف است بزرگ و بعد از احترام به عارف با او همراه شد تا به خانه آن عارف برود.

دید آن زن بد اخلاق زن همین عارف شیر سوار است .

به عارف گفت : شما با این مقامات چرا زنتان را طلاق نمی دهید؟

عارف گفت : من از تحمل بدرفتاری های این زن به مقامات بالا رسیدم.