روزی کشاورزی داشت در کوچه می‌گذشت.

ناگهان بچه ای از روی پشت بام از دست مادرس رها شد و به سمت زمین افتاد .

یک متری زمین بود که در یک لحظه کشاورز گفت : روی هوا بایست و در یک ناباوری بچه در یک متری زمین روی هوا متوقف شد و کشاورز رفت او را گرفت و آرام روی زمین گذاشت.

مردم دور کشاورز جمع شدند و گفتند : چگونه این کار را کردی ؟

گفت : یک عمر خداوند به من گفت این کارها رو انجام بده ، من انجام دادم.

الان من به خدا گفتم اینکار رو انجام بده ، خدا انجام داد.

یک عمر من به حرف خدا گوش دادم حالا خدا به حرف من گوش داد.